چرا نمیشه ؟
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 1:20
اوووم بازم اودم چند روزه اتفاقاتی میفته که از دست خاطرات مینالم لعنتی یسری چیزا ا ذهنت پاک نمیشه و و منتظر یه نشونه کوچیک تا یه پَک خاطره باز شه بریزه تو مغزت یه نشونه کوچیکااا بازش کردم عکسایی ک
واژه گنگی به اسم شراب
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 1:20
نمیدونم باید چه واکنشی داشته باشم باید شدید مخالفت کنم ؟ ولی خب همیشگی نیست فقط واسه تجربه اش توی خونه خودش بوده نباید سخت بگیرم ؟ ممکنه براش یه چیز عادی بشه نمیدونم با اینکه خودش قبلش چندین با
سال تحصیلی 97 شروع میشود
-
تاریخ: 1397/9/5 ساعت: 20:54
اووووم اول مهر خیلی وقته گذشته اما من ثبت نکردمش هنوز این عکس و به نیت اینجا و اینستا گرفتم همون شب اینستا پست شد اما نرسیدم بیام اینجا بنویسم سال جدید و مدرسه جدید و سمت جدید جوان ترین کادر
دارم جواب پس میدم
-
تاریخ: 1397/9/5 ساعت: 20:54
من تمام تلاشم و کردم سرم و بندازم پایین سرم و بندازم پایین و به زندگیم بچسبم،درس ودانشگاهم بچسبم،مدرسه و کارم و بچسبم،شوهر و خوشبختیم بچسبم. اما هر روز یه اتفاق جدید میفته اتفاقی که میخواد گذشته رو ب
من همونم
-
تاریخ: 1397/9/5 ساعت: 20:54
من همونم هنوز برات میمونم حتی اگه چیزی نگم باز تورو دوست دارم آره من همونم یه آدم دیوونم که فاصله میگیریو من هنوز دوست دارم چی بگم که بعدا این حالم یادم نره؟ باند میخریدم حامد برام داشت می
یه روز خونه ام
-
تاریخ: 1397/9/5 ساعت: 20:54
میدونی قبلنا وقتی دایی مهرداد جمعه ها هی میگفت بریم بیرون من یه روز خونه ام درک نمیکردم چرا اینجوری میگه ولی این روزا که صبح ها مدرسه ام و بعدظهر ها دانشگاه ، پنج شنبه هایی که تا ظهر میخوابیدم حالا
زمان واقعااااااا طلاس
-
تاریخ: 1397/9/5 ساعت: 20:54
وقت وقت وقت چیزی که خیلی برام کمرنگ شده خدایا چقدر حرف دارم برای این صفحه زمان میخوام برای گفتن برای خالی کردن درونم چهارشنبه سورپرایز تولد حامد هستش خیییییییلی برای این تولد زحمت کشیدم میام در
زیر سوال رفتی...
-
تاریخ: 1397/9/5 ساعت: 20:54
قبل هر چیز وضعیت الانم و بگم روی صندلی انتظار پر از خاک نشستم توی طبقه سوم یه مجتمع خریدی که پرنده پر نمیزنه جز کارگر های افغانی مجتمع خریدی توی افسریه تهران هوووووووف وقتی گفتم 2 ساعت و نیم طول م
چِت رو گذشته
-
تاریخ: 1397/9/5 ساعت: 20:54
وضعیت الانمهمسر جان لالا کرده دراز کشیدماز پشت بغلم کردهسرم روی بازوی چپش دست راستش دورم قفل شدهدست چپش هم دور گردنم سرش خم شده روی شونه ام و نفساش توی گردنم پخش میشهپاهام لا پاهاش قفل خیییییییلی حس ق
بلاگفا هر روز کمرنگ تر
-
تاریخ: 1397/9/5 ساعت: 20:54
هرچقدر زمان میگذره آمار وب نویس های بلاگفا میاد پایین تر منظورم وبلاگ های شبیه وب خودم وبلاگ دوستان میری همه چنننند روزه آپدیت نشدن تولد حامد یه پست به شدت بلند و بالایی میخواد تا گرفتن عکسا از آت
یه دنیا حس خوب
-
تاریخ: 1397/9/5 ساعت: 20:54
وقتی اینجوری سورپرایزت میکنه حق داری دوسش داشته باشی یا نه؟ مگه داریم یه همکار اینقدر خوب اینقدر خوشحال شدم بابت انگشتر نگین آبی که حد نداره حامد میگه اگه بدونم یه انگشتر اینقدر خوشحالت میکنه ده
دود دود دود
-
تاریخ: 1397/9/5 ساعت: 20:54
تولد حامد گذشت یک آذر عروسی گذشت میام همه رو ثبت میکنم فعلا اینو داشته باش درست و غلطش و نمیدونم فعلا مرا میل به دود است جزوه تجربه های جدید... فکر نمیکردم حامد اینقدر خوب برخورد کنه واقعا
دومین ماهگرد
-
تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 14:11
الان ...شاید الان نباید بیام اینجا و بنویسمولی اومدم تا بگم امروز ، ماهگرد دوم ماست الان پشت این میز توی این ناهار دو نفره یه حس فوق العاده دارمبهترین حس دنیاست خوشبخت ترین آدم روی زمینمLet's block ads! (Why?)
زندگی خیلی بالا پایین داره
-
تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 14:11
بعد 23 روز اومدم بنویسم این مدت زمان واسه منی که هر ساعت در حال نوشتن از اتفاقات روزمره و حالاتم بودم یه مقدار زیادهولی خب واقعا نمیرسم کار خاصی هم ندارماااابیشتر زمانم کنار حامد سپری میشه یه تایم های کمی هم مدرسه و به تازگی کلاس های یونی شروع شده اما ... سه شنبه من کلاس داشتم حامد هم بیکار بود با ه...
مریس که رفتین ولی کاش هیچ وقت نمیومدین
-
تاریخ: 1396/11/22 ساعت: 14:11
یه روز یکی وارد زندگیت میشه از تمام کسایی که ترکت کردنبه خاطر رفتنشون تشکر میکنی . . .این جمله رو خیییییلی شنیدیم شاید خیلیامونم تجربه اش کردیمو حالا این منم که لحظه به لحظه دارم با تموم وجودم این جمله رو درک میکنم میدونی بالا بلندی هامو تک تک لحظه هامو دیدی تک تک قهقه ها و هق هق هامو شنیدی خیلیا تو...
عمو هم بفهمه مکافات ها شروع خواهد شد
-
تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 20:17
دایی چنان قاطعانه با ازدواج من داره مخالفت میکنه که حد و مرز نداره روم حساس بود ولی دیگه الان حساسیت هم گذرونده جدا از دغدغه انتخاب ، دغدغه دایی هم اضافه شد مخالف های دایی رو کجای دلم بزارم
شفای عاجز بده خدااا
-
تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 20:17
6 عدد خل و چل هستیم فقط تو کار چرت و پرت گفتن خخخ
Hacksaw Ridge
-
تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 20:17
Hacksaw Ridge ستیغ هکساو دیشب خیلی خسته بودم نمیدونم روزش کجا بودم ، الان حضور ذهن ندارم ولی میدونم بیرون بودم و خسته بودم ساعت 11 شب اومدم دانلودش کردم آخه رفیق خل و چل من تاکید داشت حتما نگاش کنم و خب راجب یه موضوعی بحث میکردیم فکردم این فیلمه در رابطه با بحثمون هستش که اینقدر میگه الی نگاش کن امش...
خیلی خوب بود امروز
-
تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 20:17
امشب فققققط در حال چرت و پرت گفتن با بچه هاییم چققققققدر خوب بود فردا تعریف میکنم
صبح بخیر سحر خیز من
-
تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 20:17
ساعت 8 صبح میشه ناخودآگاه چشم باز میکنی میبینی صبح شده اولین چیزی که حس میکنی زانو دردت هستش ... خیلی اذیتم میکنه شاید ازش ننویسم ، ولی درد هاش سره جاشه