خرید بک لینک
H o M e | P r O f i L e من آدم انتظاری هستم خیلی سال میشه که بخاطر کارت های بانکی دیگه پول نقد همراه خودم نمی‌برم یه ۲۰۰ تومنی پشت قاب گوشی گذاشتم برای مواقع ضروری پشت چراغ قرمز بودم یه پیر زن کوچولو کوچولو سفید با لپ های قرمز از ظاهرش مشخص بود معتاد نیست یه چادر مشکی که سعی می‌کرد روی سرش نگه داره دستش هم نایلون هایی که پر بود از بطری های پلاستیکی از جوب و کنار خیابون داشت بطری جمع میکردصداش زدم خانومبرگشت سمتم اومد کنار ماشین همون ۲۰۰ تومنی رو دادم بهشگفت گدا نیستمگفتم یه هدیه س ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: جمعه 6 شهريور 1405 ساعت: 13:30

... H o M e | P r O f i L e خوش اومدی تو به دنیا خدا بخوادیجووووری از آسمون و زمین برات می‌باره که خودتم باورت نمیشه غر زیاد میزنم ولی خدایا شکرت (قلب)آبان ماه اومدآبان دوست داشتنیو من تحت هر شرایطی بال در میارم برای حامدم ماشین ، مکه ، عروسی و مهمونی ها تمامش دست منو خالی کرده بوداما خودش رسوند پیشاپیش اعلام کنم موتور نوینش مبارکش باشه ؟به اسم حامد به کام من قرمز مشکی جذاب .سلامتی چشمات چهل بار .از الان دلم پر می‌کشه پشت موتور بغلش کنم می‌دونم دارم دهن خودم و سرویسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: جمعه 6 شهريور 1405 ساعت: 13:30

... H o M e | P r O f i L e چی تو حکمتت بود ... زجر کشیدن من ؟ فکر نمی‌کردم بعد مدتها بیام و اینجا اینجوری بنویسم چرا اینقدر سخته اصلا چرا دادی خدا ؟تو که می‌دونستی من بچه دوست ندارم چرا بهم دادی بهم میگن ناشکری می‌کنی چرا ...نا شکری میکنم واسه تمام چیزایی که بهم دادی همیشه شکرگزار بودمواسه این یدونه ناشکری میکنم اذیتم می‌کنه عذابم میده خسته ام می‌کنه و من می‌خوام زار بزنم از پس خیلی از سختی ها بر اومدم ، از پس این یدونه بر نمیام چرا دادی ... به منی که تحمل نداشتم چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: جمعه 6 شهريور 1405 ساعت: 13:30

اشکام بند نمیاد از دیشب زار زدمبه معنای واقعی زار زدم حامد تاحالا اون حال منو ندیده بود هرچی میگفت هرکاری میکرد آروم نمیشدم اصلا نمیدونم از کجاش بگم اینکه چی شد و چرا شد میگفت با پشتیبانی صحبت میکنیم برگرده انگار یه تیکه از وجودم و از دست دادم و خدا لعنت کنه باعث و بانی کسی که مجبورم کرد به این کار و میدونی کجاش درد داره ؟ذره ای پشیمونی توی چشماش نیستحتی عذرخواهی نکرد ازم سامی بیگی از دیشب داره میمونه ای جان ای جان از کجای کیهاندر قالب انسان اومدیبر دل دیوانه زدی آتش پنهاننوشته های ۱۲ سال بود مامان امروز وقت عمل داشتبغلم میکنه میگه ناراحت نباش ناراحت نباشم ؟چشام و کاش ببینی صبح با مسئول پذیرش صحبت میکردم چشام پر میشد یه پلک زدن نیاز بود اشکام بریزه ناراحت نباشم u200d؟من نفسم بالا نمیاد شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۳... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: يکشنبه 4 شهريور 1403 ساعت: 14:32

گاهی وقتا اینقدر روت فشار زیاده ناخودآگاه چشات پر میشه امروز حدودا ۳۶ کیلومتر رانندگی کردم اصلا نفهمیدم کجا رفتم چجوری رفتم با گوشی تو دستم خدا بهم رحم کرده امروز تصادف نکردم و حالا باید برگردم خونه وانمود کنم خوبم هیچی نشده آخ خدا قلبم امروز خیلی تلاش کردم بیخیال باشم خیلی تلاش کردم قوی باشم نتونستم و اونجایی که از ضعف زیاد احساسات زنانگی جریان پیدا میکنهمیزنی زیر گریه شاید مرد بودم گریه نمیکردم تهش اعصابم خورد میشد یه مشت میزدم تو دیوار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: يکشنبه 21 مرداد 1403 ساعت: 13:32

حالم خوبه و این منو خوشحال میکنه تیر و مرداد من ضرر های چند صد میلیونی تو کارم دادم خیلی بابتش حرص خوردم خیلی زیاد اما الان شل گرفتم دیگه شده خیلی از زحماتم به باد رفته فدا سرم من آدم نشستن نیستم من آدم زمین گیر شدن نیستم من آدم تسلیم شدن نیستم از هرجا تبر بخورم از یه جای دیگه سبز میشم یه مسافرت یک هفته ای رفتیم شمال دل جنگل تنها هم رفتیم فکر میکردم سپر اذیت کنه اما نکرد بماند که شب رسیدیم من صبح تامپون لازم شدم ، اما این چیزی از لذت سفرم کم نکرد کله سوئیسی تو بالاترین نقطه اون منطقه میرفتی طبقه بالا میشستی پشت شیشه ها و منظره رو نگاه میکردیدرخت هایی که ختم میشد به آسمونحرص و فشار بسه یه لحظه س ... استپ شدن قلب یک لحظه س فدای سرم ضرر دادم فدای سرم پولم و خوردن فدای سرم پسرفت داشتم مهم اینه من میتونم میدونم که میتونم مهم اینه حامدم با غرور دست میندازه دور شونه هام میگه الهام هرکاری بخواد انجام بده توش موفق میشه حامدم ... قربون لحظه به لحظه بودنت اردیبهشت ماه یه عکس استوری شد بزار شات بگیرم ....خلاصه شل گرفتم فعلا دارم لذت میبرم نمیتونم ایده آل خودم باشم اما حرص نمیخورم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: يکشنبه 21 مرداد 1403 ساعت: 13:32

هفته پیش دیگه بریدم رها کردم یه هفته به حامد گفتم کلبه بگیره تو جنگل های شمال بریم تا نباشمتا کمی اعصابم روانم آروم بگیره به بچه ها گفتم کار فعلا تعطیل فقط به الهام سپردم حواسش به اکانت فروش باشه تبلیغات تعطیل حالم بهتر شدنیاز داشتم به استراحت حالم خوب بود گوشی دستم نبود افزایش وزن داره اذیتم میکنه چاق شدن و دارم حس میکنم و این باب میل نیست استخر و شنا خیلی باب میل پیش نمیره سریال قطب شمال و چند روزی بود با حامد نگاه میکردیم ۶ قسمت مونده رو صبح امروز دیدم نمیدونم چرا حالم و بد کرد اذیتم کرد نه که چیز بدی داشته باشه ها نمیدونم چطوری توضیح بدم از ایده آل خودم خیلی دور شدن تنبل شدم هوا چقدر گرمههنوز احساس ضعف میکنم از درونمن احساس تنهایی میکنم نه اینکه حامد کافی نباشه ها تنهایی احساسی منظورم نیست همه آدم های دور و برم و حذف کردمهمه رو به یه نحوی گذاشتم کنار و الان هیشکی دورم نیست احساس تنهایی بدی میده به آدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: دوشنبه 15 مرداد 1403 ساعت: 22:16

این روزایی که گذشت از لحاظ پوشش خیلی تغییرات داشتم########نوشته بالا مال شب ششم یا هفتم محرم بود اولین شبی بود که میخواستیم بریم هیئت ۱۰ روز اول خونه مامان همیشه مراسم هست و درگیر هستیم برای پخت و پز و امسال بیشتر از هر سال دیگه ای نذری پختیم خلاصه بعد چالش های کاری که داشتم و کلی خستگی و فشار و استرس بعد ۶ ،۷ شب یه شب خواستم برم هیئتیه میکاپ خیییییلی ملو در حد کرم و بالم لب و ریمل روسری مشکی و چادر ... چادری که از محرم قبلی از کمد بیرون در نیومده بود جلو آینه خودمو نشناختم جلو آینه بودم اون شب و تصویر روزایی جلو صورتم بود که فقط بخاطر اینکه ماشینم و نخوابونن شال سرم میکنم نمیدونم چرا این همه بی تفاوت نمیتونم بگم بی اعتقاد اما این همه تغییر !منی که چادر از سرم در نمیومد حالا شال رو سرم نیست حتی نمیدونم رها کردم شاید چون خیلی خسته ام یه روزی کلی برنامه و هدف داشتم این کارو کنم اینجا برم اونو بخرم الان به جایگاهی رسیدم که اراده کنم هر چیزی رو میتونم بخرم برای رضایت خودم برای خوشحالی خودماما هیچی نمیخوام خیلی عجیبه هااا یه روزی وقتی از جلو جواهر و طلا فروشی رد میشدم میگفتم وقتی موفق شدم وقتی پولدار شدم فلان گردنبند و میام میخرم با اینکه الان توان خریدش و دارم اما هیچ ذوقی برای خریدنش نیست یه روزی من ۱۰۰ خودمو گذاشتم تا آیفون ۱۳ بخرم حتی یادمه پولم کم اومد بهم میگفتن ch بخر میگفتم نه من zaa میخوام خفن ترینش و میخوام بهترینش و میخوام یادم نمیره چجوری بال بال میزدم اون روز برم بخرم جوری که حامد گفت اگر من میدونستم اینجوری ایفون ۱۳ دوست داری خودم برات میخریدم نمیدونستم اما الان هفته به هفته از کیفم در نمیاد گوشه خونه افتاده اصلا دستم نمیگیرم یه روزی آرزوم بود ماشین خودم اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: پنجشنبه 4 مرداد 1403 ساعت: 16:03

این روزا راه میرم و میگم خدایا شکرتیجوووووری خوشگل برام چیدهیجوری منو غرق لذت کرده چراغ خاموش دارم جلو میرمآخر اردیبهشت یه جشن 2 نفره با حامد داریمبرای موفقیت توی کارماین روزا فروش زیاد شده پشتیبانی سخت تر شدهادمین ها هستن ولی بخاطر امنیت شغلی اکانت اصلی رو اصلا به کسی نمیتونم بدم و قسمت سختش اینجاستدیشب واقعا خسته بودم بودماز طرفی ذوق داشتم فروش بیشتر شده بود و خب برای اون کارم که میخوام شروع کنم یه گام خیلی بزرگ با میلیارد ها سرمایه که نیاز داره ، با این حجم از فروش خیلی جلو می افتمو از طرفی حساب ها در ماه بیشتر از 200 تراکنش و داره رد میکنه و تا حدودی نگران کننده هستپری شب یکی از حساب ها مسدود شد و اعتراف میکنمشدیدا استرس بهم وارد شدصبحش میخواستم میخواستم برم بانککه خداروشکر چک کردم میشد بهش واریز زد و استرس من کمتر شدقرار شد هر 10 روز یکبار شماره کارت داخل ربات رو عوض کنم تا تقسیم بشهدر کل حس خوبی دارم این روزاتنها چیزی که اذیتم میکنه جامعه شغلی با مردا هستشاینجا هم ایران هستشنمیگم نمیشه سالم کارکردخلاصه بخوام بگم نمیشه گارد گرفت ،میفهمی چی میگم دیگهشاید اگر دختر نبودم توی این کار اینقدر موفق نبودم ، قطعا این همه موفق نبودم...+ جا داره از حماقت 1 خرداد یاد کنم اوووووفهرچند که جمعش کردمگاهی آدما لیاقت ندارنما خیلی زیاد براشون ارزش قايل میشیم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: جمعه 4 خرداد 1403 ساعت: 5:31

و من دارم دوباره به اون آدم عوضی سابق تبدیل میشم این اصلا خوب نیست این حجم از کثیف بودن اصلا خوب نیست 05:05 صبح

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: دوشنبه 3 ارديبهشت 1403 ساعت: 15:29

تو مسافرت عیدوسط تعطیلات و استراحتبعد از نیمه شبدرست وقتی که قسمت دوم سریال افعی تهران تموم شدقلبم گرفتحس کردم چقدر مادر بدی هستماصلأ مادر خوبی برای سپهر نبودمبه حامد گفتم این سریال و دوست ندارم نمیخوام نگاهش کنماون صحنه که پسره خودش و خیس کرد و خجالت کشید از جلو چشمم پاک نمیشهحس تنفر نسبت به خودم دارم و چه حس گهی هستشاین روزایی که دارم سپهر و فدای میلیون میلیون میلیون پول میکنمکه اون رستورانم و بزنمآخ قلبمشبخیر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 20:10

باورم نمیشه آخرین نوشته مال وسط های بهمن باشه اگر بخوام از اسفند حرف بزنم قشنگ ترینش میتونم یه عکس بزارم که گویای همه چیز باشه ..و چقدر تنبل که حتی حاضر نشدم عکسم بفرستم این گوشییا حداقل با اون گوشی بیام بلاگفاو آخ که چقدر حرف دارم پلاک قلبی که هدیه گرفتمجزوه اون هدیه هایی هست که خیلی دوسش دارم خودم انتخابش کردم و به حامد گفتم برام سفارش بده تا بسازن و از اون شب از گردنم در نیومده خدا جون این حس بدی که دارم و ازم دور کن کمکم کن مادر خوبی باشم کمکم کن سپهر و دوست داشته باشم خدایا منو ببخش بابت تمامی اشتباهاتم خدایا بهم توان بده آینده اون بچه رو بسازم وای که چقدر حالم بده ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: دوشنبه 20 فروردين 1403 ساعت: 20:10

اینقدر همه چیز بهم ریخته شده که فکرش و نمیکدم حتی دی ماه من نیومدم و هیچی ننوشتم !و اه که چقدر این روزا داره سخت میگذرهخیلی سخت داره میگذره و من دارم یه تنه گند میزنم به همه چیزم !!!همه چیزم و اطلاعات کامل دارماز این شرایطو بازم .... دارم گند میزنم میدونم اشتباهه و انجامش میدمشده یه بازی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1402 ساعت: 14:02

من نمیدونم چی باید بگمنمیدونم اصلا چیکار باید بکنمیه جمله استوری اون روز فهیمه شدیدا تو مخم هست ...دقیقا یادم نیست کامل ولی یادمه میگفت رسیدن به موفقیت با نجانب قشنگهبرای رسیدن به اینجا چه کارا کردم ... فقط اون بالایی میدونه :) و چقدر این روزا سر درد دارمخروار خروار طلا گرفتم گذاشتم یه گوشه که جمع بشه جمع بشه جمع بشه ، بشه یه رستوران !اون روز بیاد ، تکلیف این روزام چی میشه !میفهمی چی میگم ؟ خودمم دیگه هیچی رو نمیفهمم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1402 ساعت: 14:02

این جریان جدید نیستا اما دیشب یادم افتاداونجایی که گفت کجا ؟ گفتم میرم شورتم و عوض کنمچرا آخه ؟!نمیخواد زیاد اشاره کنم تا بعدا یادم بیاد ، همین یه جمله ش کافیهچرا اینقدر تباه بودم...+ هنوزم حسم همونهوقتی میبینم چقدر میتونم عوضی باشم ، چقدر عوضی هستم ، حالم از خودم بهم میخورهافتخار نداره ... نمینویسم که بعدا بگی به چیش افتخار میکنیمن خودم حالم بهم میخورهبه چه قیمتی دختر ؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: شنبه 9 دی 1402 ساعت: 12:51

صفحه بندی