خرید بک لینک

فال حافظ امروزم

همه چی تا قسمت مشاوره خوب بود

حرف خاصی هم زده نشد که بگم تحت تاثیر قرار گرفتم

اما همین که پامواز ساختمون بیرون گذاشتم حس کردم کل وجودم آوار شده

توانایی راه رفتن نداشتم

آهسته تر از همیشه شروع کردم قدم زدن

مسیر 10 دقیقه ای رو 33 دقیقه طول کشید

تو مترو هر قدمی که رو پله ها میزاشتم چند ثانیه مکث و قدم بعدی

برای خودم عجیب بود چی شد که یهو اینجوری بهم ریخته وداغون شدم

نشستم و سرم و تکیه دادم به شیشه

اشکام دست خودم نبود

به مقصد رسیدم و از واگن اومدم بیرون

به همون شکل آهسته حرکت کردم

صدا موزیک و بردم بالاتر و کیف دستیم و بغل گرفتم

دستام سنگینی میکرد رو بدنم

از مترو خارج شدم ماشین گرفتم سمت خونه

سرم و تکیه دادم به پشتی صندلی و دوباره اجازه دادم اشکام راه خودشون و باز کنن

من قوی هستم

نباید ضعیف بشم

اما نمیدونم چمه

اومدم خونه دایی مهدی شروع کرد پی ام دادن

اولین بار بود میخواست صحبت کنیم

تلگرام پی ام رد و بدل شده اما هیچ کدوم برای صحبت نبوده ، الهام این کارو بکن الهام اونجوری کن الهام بیا الهام برو...

دراین حد

و حالا عجیب بود حالم و میپرسید ... میپرسید ماشین انتخاب کردم یا خودش بیاد کمکم کنه تا انتخاب کنم بابا بگیره

یسری صحبت ها انجام شد

باعث شد شک کنم به انتخابم

وقتی قاطعانه گفت الهام الان زمان ازدواج تو نیست ...

بهش گفتم چیزی که من برنامه ریخته بودم برای زندگیم توی 25 -26 سالگی زمان ازدواجم و گذاشته بودم

گفت 20 وقته درس تفریح ، این پرونده بستس

گفتم موقعیت خوبی بود ، روش فکر نکنم دیگه ؟

گفت نه ، خواستگار بی خواستگار

انقدر با قطعیت گفت نه

که جای مخالفت نزاشت برام

نمیدونم چی بگم و چیکار کنم

فقط میخوام بگم خیلی آشفته شدم

آرامش میخوام

فقط همین

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 8:21

صفحه بندی