این روزایی که گذشت
از لحاظ پوشش خیلی تغییرات داشتم
########
نوشته بالا مال شب ششم یا هفتم محرم بود
اولین شبی بود که میخواستیم بریم هیئت
۱۰ روز اول خونه مامان همیشه مراسم هست و درگیر هستیم برای پخت و پز و امسال بیشتر از هر سال دیگه ای نذری پختیم
خلاصه
بعد چالش های کاری که داشتم و کلی خستگی و فشار و استرس بعد ۶ ،۷ شب یه شب خواستم برم هیئت
یه میکاپ خیییییلی ملو در حد کرم و بالم لب و ریمل
روسری مشکی و چادر ...
چادری که از محرم قبلی از کمد بیرون در نیومده بود
جلو آینه خودمو نشناختم
جلو آینه بودم اون شب و تصویر روزایی جلو صورتم بود که فقط بخاطر اینکه ماشینم و نخوابونن شال سرم میکنم
نمیدونم چرا این همه بی تفاوت
نمیتونم بگم بی اعتقاد
اما این همه تغییر !
منی که چادر از سرم در نمیومد حالا شال رو سرم نیست حتی
نمیدونم
رها کردم
شاید چون خیلی خسته ام
یه روزی کلی برنامه و هدف داشتم این کارو کنم اینجا برم اونو بخرم
الان به جایگاهی رسیدم که اراده کنم هر چیزی رو میتونم بخرم برای رضایت خودم برای خوشحالی خودم
اما هیچی نمیخوام
خیلی عجیبه هااا
یه روزی وقتی از جلو جواهر و طلا فروشی رد میشدم میگفتم وقتی موفق شدم وقتی پولدار شدم فلان گردنبند و میام میخرم
با اینکه الان توان خریدش و دارم اما هیچ ذوقی برای خریدنش نیست
یه روزی من ۱۰۰ خودمو گذاشتم تا آیفون ۱۳ بخرم
حتی یادمه پولم کم اومد بهم میگفتن ch بخر میگفتم نه من zaa میخوام
خفن ترینش و میخوام بهترینش و میخوام
یادم نمیره چجوری بال بال میزدم اون روز برم بخرم
جوری که حامد گفت اگر من میدونستم اینجوری ایفون ۱۳ دوست داری خودم برات میخریدم نمیدونستم
اما الان
هفته به هفته از کیفم در نمیاد
گوشه خونه افتاده اصلا دستم نمیگیرم
یه روزی آرزوم بود ماشین خودم اتومات باشه
الان رغیبت نمیکنم حتی پشت فرمون بشینم
امروز به حامد گفتم منو ببر استخر
برگاش ریخته بود گفتم منو ببر حوصله رانندگی ندارم
حالت طبیعی دارم ؟
نمیدونم
نگران خودمم
نگران فشار ها و استرس هایی که این ۲ سال تحمل کردم بخاطر کارم بخاطر پول
اشتباه کردم
اردیبهشت ماه رفتم اون تیفانی که دوست داشتم و خریدم
از پارسال دوسش داشتم
اما دلم نیومد ۲۵ ، ۲۶ درصد پول اجرت بدم حالا مالیات و بقیه چیزا بماند
دلم نمیومد واقعا و نمیخریدم
اردیبهشت ماه دل و زدم به دریا و رفتم خریدمش
همونی هم که میخواستم خریدم
با همون قلبش خریدم
یه هفته بیشتر گردنم نبود
این همه بی ذوقی از منی که یدونه خودکار میخریدم دنیام اکلیلی میشد عجیبه
به خیلی چیزایی که میخواستم رسیدم
به ماشینم به خونه ام به درآمد به پسانداز
حتی باغچه ای که دوسش دارم و تا آخر امسال میخرم حتی
اما
وجودم خسته س
حالم از گوشی و سیستمم بهم میخوره
صبح که چشم باز میکنم میدونم باید تلگرام آنلاین بشم دلم میخواد بیدار نشم و بخوابم
با اینکه ادمین دارم کمک میکنه
اما از کار خسته ام
از استرس کارم خسته ام
از تمام مشتری هام خسته ام
از اینکه منو درک نمیکنن
هفته پیش دکتر بودم و فشارم روی ۸ بود
دکتر قلب رفتم اکو بشم
گفت هیچی نیست
اما حال من خوب نیست
این همه بغض بی دلیل طبیعی نیست
۲ سال تموم من استراحت و به خودم حروم کردم
۲ ساله من فقط دارم ۲۴ ساعت میدو ام
تهش هم بهم میگن کافی نیستی
مادر خوبی نیستی
به والله قسم بروز نمیدم
نمیزارم حامد حس کنه
نمیزارم اذیت بشه
درد و از اعماق وجودم دارم حس میکنم
کاش چند سال پیش بود
کاش همون پرشیا اسپورت و داشتم
همون خونه کوچولو ۷۰ متری رو داشتم
اما حالم خوب بود
من این همه دوییدم تا بریم بالا تا رفاه بیشتر بشه تا تأمین تر بشیم تا امکانات بیشتر بشه تا ۱۰ سال از هم سن و سالام جلوتر باشم
حالم و خوب نکرد
امیدوارم این خستگی تموم بشه
هزار تا فکر و خیال تو سرم دارم
کلی ایده دارم
دلم میخواد کار آفرین بشم
دلم میخواد برند پوشاک خودم و بزنم
وقت ندارم
۲۴ ساعت کمه برای من
من به هیچی نمیرسم
امروز حین تمرین حس کردم دارم از حال میرم
سریع رفتم کافه استخر و یه سریع ترین چیزی که آماده میشد و سفارش دادم
گشنه ام نبوداااا
اما حس میکردم ذره ذره از درون دارم تحلیل میرم
به چیزایی که خواستم رسیدم ...
شاید این روزا از این ناراحتم که چرا نمیتونم روی آنلاین شاپ پوشاک و برند و شخصی سازی تمرکز کنم
اما
میاد روزی که میام اینجا میگم رفیق جان ... برند خودم و ثبت کردم
شعبه به شعبه فروشگاه افتتاح میکنم ...
امیدوارم اون روز حالم خوب باشه ❤️
برچسب:
نویسنده: بهراد دادخواه