خرید بک لینک

من اوووووووووومدم

هیچی هم نخریدم

سخت پسند نیستم اما هیچی توجهم و جلب نکرد بخرمش

فقط با بابا کلی گشتیم و خندیدیم

اوووووم

قرار بود دیروز و تعریف کنم

ساعت 7 و نیم بود از مترو پیاده شدم که سر راه بنفشه و گلسا رو دیدم

برف هم تازه به باریدن کرده بود

به بچه ها پیشنهاد دربند و دادم که با آغوش باز پذیرا شدن

قرار شد بریم سر کلاس به یسری دیگه از بچه ها بگیم بریم

اکیپ خودمون که پایه تا گفتم قبول کردن

یسری هام که عذر و بهونه و ..... بیخیال مهم نیست مهم این بود رفیق های فاب خودم بودن جز عطیه

سر کلاس نیومده بود و هرچی زنگ میزدم جواب هم نمیداد

ساعت 9 کلاس تموم شد

طبق معمول بچه ها رفتن سمت سرویس واسه خوشگل کردن

من میکاپم کامل بود فقط رژ لبم و تمدید کردم و منتظر شدم اونام آماده بشن

5 نفری از یونی زدیم بیرون

از همونجا خنده و خوشگذرونی ما شروع شد

خیلی سعی میکردیم خودمون و کنترل کنیم ولی خب یسری جاها واقعا نمیشد و نگاه خیره میومد رومون

خب بیچاره ها حق هم داشتن یهو شلیک خنده 5 تا دختر اونم تو اون سرما که همه تند تند میرفتن و میلریدن ولی ماها بیخیال اروم اروم قدم میزدیم و میخندیدیم نظر و جلب میکرد !

گلسا یهو گفت کاش به اکیپ پسرامونم میگفتیم میومدن که با اخم و چشم غره من مواجه شد و درجا ساکت شد و دیگه حرفی راجب این مو

با این حرکت من دیگه هیچ کس دیگه هم حرفی از اومدن پسرا نزد

سوار مترو تجریش شدیم

بنفشه کاپشنی که تنش بود و درآورد که بلا فاصله یه نفر بلند شد جای اون رفت نشست

منم گرمم بود پالتوم رو در آوردم که چند دقیقه بعد یه نفر دیگه بلند شد من جاش نشستم کنار بنفشه

بعد من سحر پالتو رو در آورد و نشست کنار بنفشه

نفر بعدی هم سمانه بود که با در آوردن پالتو جایی برای نشستن کنار سحر پیدا کرد

گلسا ما رو نگاه میکرد میگفت آقا شماها در آوردید و نشستید !منم در بیارم پس

جالبیش این بود که تا گلسا کاپشتش و در اورد یه خانوم دیگه هم پاشد و ما 5 تا کنار هم نشستیم

اینقدر خندیدیم که اشکامون در اومد

چون یهویی قرار بود بریم دستکش و کلاه شال همرامون نبود

همیشه خدا تو مترو دستکش و کلاه میفروشناااااااا

اون روز هیچکس دستکش نمیاورد !

دیگه یه آقایی سمت آقایون کلاه آورد

پاشدم ازش گرفتم و با بچه ها انتخاب کردیم

خود من طوسی برداشتم گلسا نوک مدادی سمانه و بنفشه هم مشکی

سحر خوشش نیومد بر نداشت

گلسا کلاه و گذاشت سرش و مسخره بازی در آورد

توریستی که کنار ما نشسته بود به خنده های ما میخندید

به گلسا نگاه کرد گفت beautiful

یه زنه کنار ما نشسته بود رو به گلسا گفت بهت میگه خوشگلی !

گلسا هم چپ چپ نگاش کرد گفت خودم میفهمم !

و باز هم شکلیک خنده ما بود که بلند شد

زنه رو به توریست گفت از کجا میاید ؟

توریست گنگ نگاه کرد

زنه تکرار کرد کشور ؟ شهر ؟ مال کجایی ؟

ما هم میخندیدیم به زنه که انگار توریسته میفهمه !

برگشتم سمت توریست گفتم ?She says where are you from

توریست گفت France

زنه ذوق زده گفت پاریس ؟

توریست گفت Yes

زنه دوباره ذوق زده گفت برج ایفل ؟ بعد با دستاش حالت هشت رو گرفته بود و هی میگفت برج ایفل ؟

ما دیگه منفجر شده بودیم از خنده کف مترو پهن بودیم

ایستگاه تجریش بود و میخواستیم پیاده شیم دیدم زنه بلند شده رو به روی توریسته میگه میری امام زاده صالح ؟

یعنی تو دلم میگفتم آدم از این نفهم تر هست ؟

بابا این یارو زبون اصلیش فرانسه هستش اگرم میخوای صحبت کنی حداقل به زبون بین المللی انگلیسی !

نیت من از دربند سورتمه اش بود وگرنه اگه میخواستم برف بازی کنم میگفتم بریم توچال

اما فهمیدیم سحر خانوم از سورتمه دربند میترسه !از تلکابین توچالم میترسه ! دیگه گفتیم بریم درکه

5 نفر بودیم و چنتا تاکسی بود که پراید بودن و جا نمیشدیم

سوار ون شدیم و رفتم

با خنده و شوخی رفتیم

بلااستثنا هرکی بود برای کوهنوردی اومده بود !

چند نفر مثل ما تفریحی اومده بودن اونا هم همه جفت عاشق بودن

این یکی از بهترین عکسام بود

اینم میره روی شاسی به زودی

دیگه جا نداره اتاقم اما خب نمیتونم ازش بگذرم

بیشتر لوکیشنش و دوست دارم وگرنه خودم عین مورچه افتادم توش خخخ

بالغ بر 180 تا عکس گرفتیم

چنتاش فقط تکی بود بقیه اش 5 تایی بود و با دوربین جلو

یکی از جالب ترین عکس هامون این بود

گوشی دست سحره

یه سلفی گرفت که بنفشه پرید پشتش و دو تایی گرفتن

منم رفتم پشت بنفشه و سه تایی گرفتیم

سمانه اومد پشت من و چهارتایی گرفتیم

گلسا اومد و کامل شد

این 5 تا عکس پشت سر هم و از یه زاویه و با یه ژست هستش

خیلی قشنگ میشه پشت سر هم 5 تاشو میکس کنیم

ساعت 2 بود عزم و جزم کردیم بریم

اول همه بچه ها گفتن بریم سرویس

نزدیک امام زاده صالح سرویس بود رفتیم اونجا و یخورده تو بازارش گشتیم

رفتیم هات داگ سفارش دادیم

گلسا شکمو سمبوسه سفارش داد

نشسته بودیم سفارشمون آماده بشه که یه سینی سیب زمینی سرخ کرده از جلومون رد شد

سرم آوردم بالا و نگاهم تو نگاه بچه ها که مثل من محو سیب زمینی ها بود دوختم

رفتم 5 تا سیب زمینی گرفتم

بعد هر سری که سفارشی اضافه میکردم همونجا هم حساب میکردم

بعد سیب زمینی رفتم ساندویج ها رو بگیرم که 5 تا هم دلستر گرفتم

مسئول پیشخوانش گفت کاش خدا به ما هم یدونه از این رفیقا میداد که من و میبرد بیرون و مهمونمون میکرد !

بچه ها منو نگاه کردن چون مخاطب اون حرف من بودم !

منم تو صورت پسره یه لبخند زدم گفتم حتما لیاقتش و نداشتین که نداده

:)

بچه ها سعی در کنترل خنده هاشون داشتن ولی خب موفق نیودن

والا

بد گفتم ؟

پسره دهنش وا مونده بود از این حاضر جوابی من

به تو چه پسره پرو !

نمیدونم چرا انقدر دوست دارن مزه بپرونن !

منم که تعارف ندارم

نشستیم و با بچه ها در فضایی بسیار شاد و خوب صرف کردیم

مترو تجریش 5 تا پله برقی بلند داره

ماهام که خسته رو پله ها نشسته بودیم گلسا هم بیخیال نمیشد و دسته جمعی سلفی میگرفت

ساعت 3 و نیم بود و تقریبا خلوت بود ولی سمت خانوما جوری بود که جا برای نشستن 5 تای ما نبود

رفتیم واگن بغل خانوما که برای آقایون بود

5 تامون یه سمت نشستیم

یه دختره به واگن نگاه نکرد و دیده بود 5 تا دختر تو واگن هستن پرید توش

گلسا یهو گفت واگن مردونه هستشااااااا

دختره یه جیغ خفیف زد و پرید بیرون

دیگه ما مرده بودیم از خنده

با خوبی و خوشی اومدیم و از هم جدا شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم

من از دیروز زانو درد داشتم و سریع رفتم زیر پتو خوابیدم تا ساعت 11

11 پاشدم شام بخورم اما خب لج و لجبازی شد و نخوردم و خوابیدم

صبح هم که در جریانی با بابا جونی رفتم خرید اما خب هیچی نخریدم و فقط با بابایی مسخره کردیم داف ها و شاخ های تهران رو خخخ

+ ای دیوونه دیوونه وار دوست دارم

ده میدونه واسه تو آروم ندارم

ای دیوونه میدونه حتی خودم هم

که میتونیم خوشبختشیم منو تو با هم

+ یعنی باید این همه رو بخونم و ویرایش کنم ؟

بیخیال بابا

باشه برای بعد

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 2:45

صفحه بندی