من اومددددددددددم
زحمت کشیدی اومدی خخخ
وای که چقدر باید بشینم و برات تعریف کنم
اووووووم بریم به چهارشنبه شب
مامان یهویی گفت سفره ابوالفضل و جمعه بندازیم
با مداح صحبت کرد و وقت و برای ساعت 1 جمعه گرفت
ساعت 7 بود رفتیم خرید برای سفره
همون شب مشکل گشا ها رو بسته بندی کردم و حبوبات و برنج و پاک کردیم
فردا صبحش با مامان رفتیم ولیعصر چون وقت مشاوره گرفته بودیم
یه مسئله ای بود که من نمیتونستم حلش کنم و عذاب وجدان خییییلی بدی داشتم
مرکز نهال رفتم و با خانوم مشاور در میون گذاشتم و بهم این اطمینان و داد که عذاب وجدان نداشته باش تو مسئول دیگران نیستی
بعدشم رفتم یونی
برگشت هماهنگ کردم با مامان بیام خونه تو همونجا رفتیم دو تا ساندویج خوردیم و به سمت خونه حرکت کردیم
سر کوچه حس کردم هنوز گشنمه
رفتیم دو پرس کوبیده هم خوردیم و برگشتیم خونه
رسیدیم خونه تا یخورده استراحت کردم ساعت شد 5
5 رفتم آرایشگاه و تقریبا 40 مین اونجا بودم البته با معطلی ها 40 مین وگرنه کار من 10 مین هم طول نکشید
نمیدونم خانم " الف " با آذر ماه چه مشکلی داره !
بالای 10 ساله آرایشگر من و مامان هستش ولی این چند سال که اصلاح ابرو های منو انجام میده بلا استثنا آذر ماه ها خیلی شیک گند میزنه به ابرو های من ! پارسالم یادته چه حرص میخوردم ؟
با اینکه خودش میدونه ولی من بازم هر سری تکرار میکنم خانم " الف " پهن و بلند ،پیوند ابروهامم سر جاش بمونه !
با این حال آذر ماه ها ابرو های من نصف میشه
خداروشکر ابروهای پهنی دارم و اگه نصف بشه تازه میشه مثل ابرو های بقیه و زیاد نازک نمیشه
بعد آرایشگاه رفتم باز یسری خرید برای سفره انجام دادم
اومدم خونه که زندایی " میم " و زندایی " ف " به همراه همسران گرام و بچه هاشون اومدن مثلا کمک !
ولی کاری نمونده بود
خرما ها رو بسته بندی کرده بودم
میوه ها رو شسته بودم و تو ظرف گذاشته بودم
شب مامان بزرگ شعله زرد و پخت
صبح از خواب بیدار شدم پریدم تو حموم و دوش گرفتم
خیلی سریع موهام و اتو کشیدم و یه میکاپ کم کردم چون میدونستم دیگه وقت نمیشه
یه زیر سارافونی مشکی با بافت سورمه ای تا روی زانو با جوراب شلواری مشکی پوشیدم
موهامم از بالا بستم و پایینش و فر کردم جلوشم که لخت کج ریختم
شعله زرد ها رو تزئین کردم
با خانوم "م " و زندایی "م " لقمه ها رو درست کردم
پیاز داغ کم اومد رفتم اونو گرفتم
اومدم خونه و با انجام بقیه کارا ساعت شد 12
سارافون و زیر سارافونی رو در آوردم
جوراب شلواریم پام موند
یه ماکسی جذب تا زانو پوشیدم که کل آستین گیپور بود و یه تیکه روی شکم هم گیپور بود پشتشم تا کمر گیپور بود
گیپورشم طوری بود که بدن و نشون میداد اما نه خیلی زیاد
اون وسط هی مامان بزرگم میگفت الهام زشته بند سوتین مشکی از پشت معلومه
اینقدر گفت رفتم کلا پشت شیشه ای پوشیدم که معلوم نباشه
باز میگفت الهام لباست تنگه !الهام آرایشت اینجوری u200dالهام موهات اونجوری !
کلا با من مشکل داشت خخخ
تو پارکینگ برنج و آش و گذاشته بودیم
داشتم میرفتم اونا رو تزئین کنم شالم و سر کردم خواستم برم با اینکه میدونستم جز بابا و مامان بزرگ کسی نیست باز احتمال دادم شاید یکی از آقایون ساختمون بیاد بره بخاطر همین پالتو مشکیم و تنم کردم تا کمر و دستام مشخص نشه
رفتم پایین که با رفتنم با فرشاد (پسر دایی ) چشم تو چشم شدم
تو دلم گفتم اه اه باز ریخت این بیشور رو من دیدم
الحق که شعور نداره
جواب سلامم و ندادن
بی تفاوت گذشتم و رفتم کمک بابا و مامان بزرگ
ساعت 1 بود و مراسم شروع شد

تعداد زیاد بود نمیشد سفره باز کنیم بخاطر همین گوشه سالن میز گذاشتیم و یه سفره کوچیک باز کردیم بقیه وسایل پذیرایی هم پایین چیده بودیم تا آخر مراسم بیاریم بالا و پذیرایی کنیم
پذیرایی اولیه رو میکردم که خانوم "م " و خواهرش و عشق من فاطمه اومدن
رفتم بغلش کردم گفتم سلام خاله جونم خوبی عزیز دل
آخه خانوم " میم " به من میگه عزیز دل از خاله خودم بیشتر دوسش دارم گرچه این 14 سال از خاله ام بیشتر هوامو داشته
مشغول سلام علیک و احوال پرسی یهو خواهرش سحر گفت الهام برو عقب ببینم
رفتم عقب گفت یه چرخ بزن
منم عین بچه خوب حرفش و گوش کردم و یه چرخ زدم
یهو با صدای بلند به فاطمه گفت اینم یه پا جنیفره برای خودشاااا
اینو که گفت همه نگاها چرخید سمت من البته سمت من که نه رفت سمت پایین تنه
یه بیشگون از بازوش گرفتم تا ساکت بشه
اصلا کنار سحر و فاطمه احساس امنیت نداشتم خخخ
فاطمه هی نگاه میکرد میگفت کی 85 شدی من خبر دار نشدم هی میگفتم دیوونه زشته یکی میشنوه اصلا 85 نیست خله
مراسم شروع شده بود ولی صدای خنده ریز ریز ما قطع نمیشد
هرجوری بود اون ساعت ها گذشت و یسری از مهمونا هم رفتم
خانوم "م " هم داشت میرفت به فاطمه و سحر گفت حاضر شو بریم
دست فاطمه رو گرفتم گفتم خاله اصلا شما باید بمونید ولی اگر میخواید برید ، برید ولی فاطمه جایی نمیاد پیش من میمونه
همه رفتن من موندم و فاطمه
لباس پوشیدیم بریم بیرون یه چرخ بزنیم که فاطمه نیم پوت هامو دید
مشکی بود و بالاش خز داشت
خوشش اومد گفت بریم منم لنگه همین و بخرم
رفتیم از همون مغازه ای بخریم که من خریده بودم ، فروشنده اش منو میشناخت و یه مدت صرف سلام و احوال پرسی گذشت
فاطمه هم کفش و پوشید و پسند کرد
جالب بود 2 جفت آخرش و من و فاطمه برداشته بودیم
همونجا کیفشم گفتم برداره
خریدیم و پیاده به سمت خونه راه افتادیم تا توی راه باهاش صحبت کنم
ساعت 7 و نیم بود و سوز هوا زیاد بود ولی خب گرمای رفاقت بیشتر از این حرفاس که آدم یخ بزنه
خیلی نصیحت کردمش
عمده حرفامم این بود که فاطمه یکی رو انتخاب کن !یا شایان یا حامد یا عباس !
حالا بقیه بماند که نقش جدی نداشتن ولی فاطمه همزمان با این 3 تا خیلی جدی رابطه داشت
خودشم نمیدونست چی میخواد و چیکار باید بکنه !
شروع کردم ایرادای این پسرا رو گفتن
خود من نظرم این بود تا آخرش با شایان بمونه چون واقعا شایان از همه لحاظ فوق العاده بود
چندین ساله دیوونه فاطمه س این رفیق دیوونه من هرچی میگه و هرکاری میکنه اون بیچاره حرف نمیزنه !
گفتم فاطمه تو نمیتونی با گیر های حامد کنار بیایااااا ... نمیتونی خودتو محدود کنی تا با اون بمونیااااا ... فاطمه عباس فقط میخواد ازت استفاده کنه هااااااا ... فاطمه عباس مهمون دو روزه هستاااااا
خیلی شیک گفت خب منم ازش استفاده میکنم ، اصلا نقش عباس تو زندگیم فقط خوش گذرونی و سرگرمی هستش . گردش و بیرون باهاش خوش میگذره وگرنه عباس خر کی باشه !
تو ظاهر نشون ندادم ولی از درون خیلی افسوس خوردم
چرا فاطمه باید به اینجاها برسه
و یه نقطه مشترک بین من و فاطمه اینه که از هرچی پسر و مرده بیزار شدیم و اصلا دلمون نمیخواد ازدواج کنیم !
ولی خب اون از این راه به این نتیجه رسیده ولی من راه فاطمه رو نرفتم ولی منم همین عقیده ای رو دارم که اون داره
پیشنهاد یه پیج فان و دادم و زدیم
شاید بهتره بگم زدم ! و قراره برای سرگرمی توش فعالیت داشته باشیم
اوووم در اصل بخاطر چیز دیگه س ... یه حال گیری کوچولو برای یه عزیز هستش ! بالا بردن فالور و لایک برای من کاری نداره
من پیج اینستام فعالیت ندارم ،یه عکسی که 2 سال پیش گذاشتم هنوز همون مونده
برای دایی مهرداد جالب بود میگفت تو که اصلا پست نمیزاری پس این همه فالور از کجا آوردی !
حالا بیخیال اینا
به فاطمه گفتم این پیج و به 500K باید برسونیم و میرسونم
از جمعه شب تا الان 2k کردمش
بیشتر از یه ماه وقت میبره ولی قول میدم تا قبل عید صد درصد 500k بشه
خب دیگه این پست و ببندم بریم سراغ خاطره های این هفته
برچسب:
نویسنده: بهراد دادخواه