اوووووووووم
بالاخره اومدیم خونمون
هیچی مثل خونه آدم نمیشه هااااا
دیروز ساعت 1 و نیم از یونی زدم بیرون
قرار بود 2 و نیم من مترو کرج باشم
اما خب 3 و رب بنده اونجا بودم
بعدش چمران
تا 6 چمران بودم
صبونه کاملی نخورده بودم و ناهارم که اصلا نرسیدم بخورم
ساعت 6 و نیم یه پیتزا به این شکم شکمو دادم
بعدشم دلدرد شدیدی گرفتم
خوشحالم از فست فوود فاصله گرفتم
تا برسم خونه مامان بزرگ 7 گذشته بود
سریع پریدم تو حموم یه دوش گرفتم
اومدم بیرون طبق توضیح دیروز موهامو درست کردم یه میکآپ کوچیک
به مامان گفته بودم برام لباس بیاره
نگفته بودم کدوم لباسم و بیاره اما تاکید کردم حتما آستین بلند باشه و رنگش جوری باشه با شلوار سفید بپوشم
شلوار و کفش پوشیدم گفتم مامان لباسم و بده
گفت اتاق پیش وسایل هستش
هی گشتم ولی لباسی که برای من باشه پیدا نکردم
گفتم مامان بیا لباسم و بده
گفت طبق معمول حتما پیدا نمیکنی
خخخ
راس میگه
90 درصد اوقات چیزی که دنبالش میرم و پیدا نمیکنم
اومد که لباسم و بهم بده که دیدیم بعله مامان جان لباسم و جا گذاشته
پنچر شدم
تیشرتی که از زیر مانتو داشتم خیییلی ناز بود
قرمز بود روش Love مشکی داشت نگین کاری شده بود تنها مشکلش این بود که یقه ی خیلی شلی داشت
یقه لباس یا از روی سر شونه میفتاد روی بازوم یا میدیدی تا زیر سینه میومد
اون لباسم و خیلی دوس داشتم و برای پوشیدنش توی تولد هیچ مشکلی نمیدیدم
اما چون دایی هام بودن نمیتونستم همچین لباسی بپوشم
مامان بزرگ یه تیشرت سبز بهم داد
پایین لباس با روی یقه اش گل های کرم هستش و نگین های هفت رنگ داره
تا مامان بزرگ داد دستم دیدم اتیکت لباس هنوز روش هستش
فهمیدم مامان بزرگ تا حالا اینو نپوشیده
یاد لباس بنفشه افتادم زدم زیر خنده
اخه چند وقت پیشم خونه مامان بزرگ بودم
یهویی از یونی رفته بودم
رفتم دوش بگیرم دیگه نخواستم لباس قبلی هامو بپوشم خب از 5 صبح تنم بود تا 9 شب !
گفتم مامان بزرگ یکی از تیشرت هاتو بده
اون موقع هم یه تی شرت بنفش داد بهم اونم اتیکت روش بود
لباس و پوشیدم گفت چقدر بهت میاد مال خودت
حالا اینم داد درجا رو به روش لباس خودمو در آوردم اینو پوشیدم
تو آینه خودمو دیدم چشام برق زد و شیطون خندیدم
مامان رو تخت نشسته بود و نگاه میکرد
با خنده گفت مامان الهام دیگه اینو در نمیاره هاااا
مامان بزرگ خندید گفت مبارکش باشه
بعدشم که یه مراسم عادی بود تا 12 شب
اینم یادگاریش

کیک اسرا باب اسفنجی بود
عشق باب اسفنجی

12 شب همه رفتن طبقه بالا خونه هاشون
منو " الف " و " ز " و دایی " میم " تو پذیرایی نشستیم و میخندیدم
ساعت 2 این دو نفرم رفتن بالا
دایی هم رفت اتاقش بخوابه
منم رفتم صورتم و بشورم بعدشم خوابیدم
حالا بین خوابیدن و صورت شستن یه جریانی پیش اومد که باید حتما برات تعریف کنم
برچسب:
نویسنده: بهراد دادخواه