خرید بک لینک

این دو هفته ای که درگیر محرم و هیئت و دانشگاه بودم اصلا وقت نکرده بودم به خودم رسیدگی کنم

خداروشکرم که یه دقیقه وقت خالی ندارم برم باشگاه ! ولی تو خونه پیگیر تمریناتم هستم

چون میدونم ول کنم هیکلم خراب میشه

این مدت هرکی منو بعد یک سال دیده فقط گفته الهام چقدر لاغر شدی

الان رفتم رو ترازو که هنگ کردم

گفتم خب چون دیجیتال هستش شاید اشتباه میکنه

دوباره رفتم

سه باره رفتم

هیچ جوره با عقلم جور در نمیومد 143 کیلو باشم خخخ

وزن من از 65 بره بالاتر سکته رو زدم چه برسه 143

گوشی رو آوردم عکس بندازم کمی دقت کردم دیدم بعله

پشت ترازو واحد های اندازه گیره داره و دکمه اش تغییر کرده و دیگه کیلوگرم نیست

دکمه رو جای قبلیش برگردوندم و دیدم روی وزن ثابت خودم هستم خوشحال شدم

وزنم سر جاشه اما من سایز کم کردم

خیلی هم کم کردم

اینو از شلوارایی که تنم وای نمیسته

از مانتو هایی که تو تنم زار میزنه میشه فهمید

چه برسه صورتی که دیگه برجستگی گونه هاش خوابیده و مثل قبل نیست

عه

الهام

قرار بود انرژی منفی نشیااااا

پارسال سر یه حرکتی هرچی کاغذ و عکس روی دیوار بود کنده شد و پاره شد

بماند چرا و چطور

خلاصه 10 مهر ماه با کلی تکس و مطلبای خاص و مثبت روی دیوار حاضر شدیم

10 مهر دومین جلسه خواستگاری بود

این روز

زدن اون تکس ها و اومدن اونا اتفاقی بود

یعنی میخوام بگم هیچ خودنمایی در کار نبود

اتفاقی با هم توی یه روز افتادن و اون مراسم هیچ ارتباطی با کاری که من انجام دادم نداشت

نمیدونم چطور توضیح بدم بیخیال

چند روز پیش گفتم که عمه " میم " و عمو "ر " اومدن خونمون ( من به شوهر عمه هام و شوهر خاله ام میگم عمو )

تا عمو " ر " وارد اتاقم شد گفت الهام به جنگ کی میخوای بری ؟

نگاهش به تکس های روی دیوار بود که اینو پرسید

گفتم هیچ کس ... چیز خاصی نیست

گفت این انقلابی که داری میکنی خیلی خاصه ... نگو چیز خاصی نیست !

ببین خودمون بمونه به جنگ خودم اومدم

اون روز م " گنگ خاص " بهم گفت

البته باید بگم دعوام کرد

اسکیرین گرفته پیاماش هنوز هست

25 سپتامبر

تقریبا 20 روز پیش

دعواش کارساز بود

به خودم اومدم

دور ریختم

خیلی چیزا رو

میخواستم تورم دور بریزم

دلم نیومد

شاید باید بگم نتونستم ازت بگذرم

آدرس عوض کردم تا مطالب برام بمونه

آدرسم و خرسی ثبت کرد تا کسی بر نداره

وب و پاک کرد تا ثبتش کنم

منه سر به هوا وقتی وب و ثبت میکردم حرف اولشو جا انداخته بودم و متوجه نشدم

شخص دیگه ای ثبت کرد

اولش گفتم مهم نیس ولش کن منکه از این صفحه سفید کنده شدم

اما شروع کرد نوشتن

اونم با این عنوان

هرزه شدم رفت

با اینکه وبلاگم شخصی بود و برای هیچ مخاطبی نمینوشتم ولی نوشته هام خواننده داشت

فقط تو فکر این بودم که این همه آدم چی میخوان راجبم فکر کنن !

خودمو اذیت نمیکردم با این فکر چون تفکر اونا چیزی از زندگی من کم نمیکرد

اما پست دوم اون دوست عزیز خیلی اذیتم کرد

در وب و تخته کردم

اینجوری دیگه نه خودم اونجا مینوشتم نه به هیچ کس دیگه ای اجازه میدادم بره و بنویسه

نمیخواستم بنویسم

دیگه به ننوشتن عادت کرده بودم

مطالب این 3 ماه و نگاه کن

چقدر اومدم برات بنویسم ؟

خیلی کم

با اینکه عادت کردم و فراموش کردم بیام بنویسم ولی یه تیکه از وجودم اینجا بود

یه چیزی درونم کم بود

اینطور شد که دوباره مزاحمت شدم خخخ

هنوزم میگم با اینکه یه صفحه سفیدی که فقط حرفامو شنیده ولی خیلی برام ارزش داری

دوست دارم هوارتاااا

برم به کارام برسم

فعلا بای بای

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 0:28

صفحه بندی