خرید بک لینک

۲ هفته استعلاجی حامد تموم شد

۲ هفته یک روز هم استراحت نکرد

لوستر زدن ، مهتابی ، خرید پرده ، خرید فرش ، تخت سنتی (هنوز موفق نشدیم بخریم ) ، تغییر لوستر آشپزخانه ، تغییر چندین باره دکوراسیون پذیرایی ، نصب گاز ، برش کابینت ، نصب فرتو کار ، باکس فر تو کار ، کلی خرید برای من برای سپهر برای خونه ، تلویزیون. عوض کردن کلی هالوژن سوخته

حامد فحش میده من دعواش میکنم میگم فحش نده . اما واقعا میبره...

شوفاژ هارو دهن سرویس عوض کرده

شوفاژ های ۱۲۰ ، ۱۸۰ رو باز کرده جاش ۸۰ بسته ! من همون روز تعویض خونه به حامد گفتم یکی از دیوار ها رو ، اول فکر کردیم شاید جا پیج ها برای قبل باشه اما بعدش فهمیدیم که خیر ... آقا توی این یک ماهی که خونه دستش بوده قشنگ نشسته فکر کرده چیا رو میتونه ببره . شوفاژ های پذیرایی ، اتاق سپهر و یکی از شوفاژ های نشیمن عوض شده

دهن سرویس اول قبول نمیکرد ، عکس از خونه داشتیم ما ، عکس فرستادم که این شوفاژ طولش تا این قسمت دیوار بود الان تا اینجا هست ، برند شوفاژ ها عوض شده ، شده لورچ . وقتی فیلم و عکس فرستادیم دیگه سکوت کرد

درب توری بالکن ، یا پنجره هارو باز کرده برده

در یکی از کابینت هارو باز کرده برده

قفل کمد دیواری :|

ما اومدیم خونه رو دیدیم یدونه هالوژن خاموش نبود و وقتی تحویل گرفتیم کلی هالوژن سوخته ...

راجب سند زدن خط تلفن ، اول که میگفت خونه تلفن نداره :| بهش گفتم آقای فلانی من گوشی تلفنی که به پریز زدین و فلان قسمت بود و دیدم مگه میشه تلفن نداشته باشه! گفت که نه تلفن خیلی وقت هست که قطع هستش و ...... حامد گفت باشه اشکال نداره قطع هستش بیا به نام بزن

تو مخابرات فهمیدیم قطع که نبود هیچ ، مسئول مخابرات گفت نت شرکت آسیاتک روی خط هست ! پیگیر شدم میبینم حتی اشتراک داره ، هنوز چند ماه حجم داره

بعد به حامد میگم بهش فحش نده .............

این چند روز قلبم مچاله بود

نمیدونم بخاطر اتفاقات اخیر بوده یا روحی هستش

پسر عموم آبان ۹۸ دستگیر کردن ، بماند کلی بیخبری و دربهدری حتی برای پیدا کردن جنازه ش ... بماند اینا

تعریف میکرد میگفت یهو همه مون و میاوردن بیرون

میگفتن امروز قراره ۱۰ نفر اعدام بشن

دست بسته وایساده بودیم تا از بین ماها عشقی انتخاب کنه امروز نوبت کیه!

میومد جلومون رژه میرفت که تو ، با تو و ......

۱۰ نفر انتخاب میکرد گونی تو سر میرفتیم زیر طناب

میفرستادن بالای چهارپایه طناب مینداختن دور گردن

مسئولش میگفت حاجی این مدلی بزنم ؟

حاجی شون عشقش نمیکشید میگفت نه طناب و در بیار اون مدلی بنداز گردنش

میگفت نیم ساعت اون بالا با طناب دور گردن که حاجی الان بزنم ، ۵ دقیقه دیگه بزنم ؟ ۱۰ دقیقه دیگه میگفت بزنم ؟

تو فشار و استرس و توی اون لحظه تصور کن

میگفت یک ساعت اون بالا زانو هامون شل میشد ، خودمون و از استرس و ترس خیس میکردیم .

میگفت حتی یکشون توی این جریانات سکته کرده بود و ایست قلبی و تمام ...

بعد یک ساعت میگفت نه امروز و ولشون میکنم بمونه برای فردا

ولشون میکردن میاوردن پایین و 1ا اینا استرس فردا

فردا میومد کارشون نداشتن ، پس فردا ، پس اون فردا ... کم کم که داشت خیالشون راحت میشد که تموم شده بعد یک هفته دوباره داستان تکرار میشد

میگفت خیلی ها بعد از آزاد شدن روانی شدن ....

راستی نگفتم

از روی فیلم شناسایی کرده بودنش ، رفیقاش گفته بودن عصری بریم تظاهرات؟ اینم از روی مسخره بازی گفته بود بریم .

یه بچه ۳ ساله داشت ، زنش ۸ ماهه باردار بود

روزی که بچه ش بدنیا اومد و زنش نمیتونست براش شناسنامه بگیره چون بابای بچه نبود

بیمارستان شوهرش نبود امضا کنه تا عمل بشه

خیلی سخت بود

اون ۳ ماهی که ما بفهمیم رسول زنده س یا نه ...

اسمش اینه ما خودمون مثلاً خانواده شهداء هستیم

پدر بزرگ شهید ، داداشش فرمانده ، پسراش مأمور و پلیس و افسر و هزار کوفت و زهرمار دیگه

۳ ماه با این همه پارتی کلفت نمیدونستیم زنده س یا مرده

.

.

.

+ جوونشون مثل دست گل اومد

امروز دارن مردشو تو قبر میخوابونن


برچسبها: شایع

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: سه شنبه 12 مهر 1401 ساعت: 19:39

صفحه بندی