دیروز تایم دندون پزشکی داشتیم
در اصل ۷ اردیبهشت برای ۷ خرداد وقت داد
۶ خرداد زنگ زد وقت کنسل شده
دیروز بهمون وقت داد ، ۲ تا نوبت پشت سر هم برای منم حامدم
۵ تا ۶ ، ۶ تا ۷
حامد حدودا ۱ ربع به ۵ میومد ، من میخواستم آماده برم سر خیابون دنبالش که بریم
بماند من با اون شرایط چجوری لباس پوشیدم ، بچه بغل درو قفل کن بیا پایین ...
مکافات اصلی اونجا بود که سپهر رو صندلی ماشین نمیشیست و بهونه میکرد
برای اولین بار صندلی جلو نشوندم و کمر بند بستم
تا سر خیابون برم چه دستم فرمون بود یه دستم جلوی سینه سپهر
رسیدم سر خیابون حامد گفت ترافیک مونده ، من سپهر و بزارم خونه مامانم برگردم دنبالش
بخاطر عجله، کیف برنداشته بودم و خب کلید خونه مامان نبود
از سر خیابون زنگ زدم که زیاد پایین ، وقتی جواب نداد فهمیدم سایلنت هست
به عسل زنگ میزنم جواب نمیده
رسیدم جلو در زنگ خونه رو میزنم ، زنگ نمیخوره
میخواستم سرم و بکوبم به دیوار
تلفن خونه مامان و سپهر کوبیده نابود کرده ، در حدی که تمام سیم کشی داخل تلفن و کنده شده
خلاصه موفق شدم سپهر و بدم به مامان
میگم شاید یه نفر داره میمیره ! چرا باید همیشه ی خدا گوشیت سایلنت باشه آخه ...
هر جوری بود ۵ رسیدیم که منشی گفت مریض هست و نیم ساعت طول میکشه
حامد گشنه شد بود رفتیم بیرون غذا سفارش دادیم و زود خوردیم ، ۵ و ۳۵ برگشتیم داخل
منتظر منتظر منتظر
۶ و ۸ دقیقه اسم جفتمون و خوند بریم داخل
گفتم من و همسرم با هم وقت داریم پیش خانم فلان
گفت نه خانم فلان سرش شلوغه آقای فلانی کارتون و انجام میده
گفتم من مریض خانم دکتر هستم ، میخوام خودشون برام انجام بدن.
گفت معطلی خیلی داره ها
گفتم بعد همسرم نوبت من هست دیگه
گفت نه بعد همسر شما یه مریض دیگه انجام میشه بعد شما
گفتم نه ساعت ۵ و ۶ نوبت های ما بوده من نمیتونم بیشتر منتظر بمونم .
خلاصه
بیرون نشستم
۶ شد ۷
۷ شد ۸
منم حالم اصلا خوب نبود
درد داشتم شدید
از این طرف مامان زنگ میزد سپهر گریه میکرد پشت تلفن
۸ و ۱۰ دقیقه دیگه از منشی اجازه گرفتم رفتم تو گفتم میخوام سویچ ماشین و بگیرم
خانم دکتر گفت الان کار همسرت تموم میشه
گفتم عذرخواهی میکنم اما خیلی طولانی شد ما از ۵ نوبت داشتیم من پسرم خونه س باید برم خونه
سوپیچ گرفتم تخته گاز اومدم خونه ...
سپهر پی پی کرده بود ما متوجه نشده بودیم
سوخته بود ...
برای اولین بار سوخته بود
گریه میکرد دیشب
منو مامانم با سپهر گریه میکردیم
مظلومانه اشک میریخت پسرم
دلم کباب شد ... گریه میکرد و میگفت ماما
میخواست من بغلش کنم راه ببرم ، منم نمیتونستم...
شب به شدت شخمی بود
برچسب:
نویسنده: بهراد دادخواه