+ کامنت ها رو خوندم و عمیقاً خوشحال شدم بابت این همه انرژی و حس خوب و دعایی که برای مامانم بود
ممنونم و امیدوارم هیچکس توی این موقعیت و این شرایط قرار نگیره
کلافگی توم موج میزنه ولی خب کاری نمیشه کرد
مامان به نسبت حالش بهتر شده و حالا که میتونه راه بره دیگه زمین نگه داشتنش واقعا کار سختی شده
گاهی وقتا مجبورم یه کوچولو عصبانیت به خرج بدم تا سر جاش بشینه و بلند نشه مثلا برای برداشتن یه لیوان آب یا تا کردن لباس هاش و از این قبیل خورده کاری ها
مسافرت میخوام
این چند ماه فشارش همه جمع شده ، شده یه بغض
دیشب به حامد میگم بریم ماسال اولسبلنگاه دوباره از اون کلبه ها بگیر من یه هفته اونجا باشم
با خنداه میگه وسط تابستون شبا عین بید میلرزیدیم چه برسه الان که زمستون هست و سرد
میگم نمیدونم فقط میدونم خسته ام
مسافرت میخوام
یه برنامه جدید برای زندگیم میخوام
من الان از شرایط پیش اومده ناراضی ام
امروز دیگه قاطی کردم گفتم حامد به نظرت من اصلا دارم زندگی میکنم ؟ گفت پس چیکار میکنی ؟
گفتم من فقط دارم نفس میکشم صببح و شب میکنم ، شب و صبح
گفت خب چیکار کنم برات ؟ چی میخوای ؟
بحث فقط یه خرید کردن و یا یه مسافرت کردن نیست ... من از خونه نشینی خسته شدم
دانشگاه تموم شده ... کار تعطیل شده ...
من نمیتونم خونه بمونم
و همین داره روانیم میکنه
هدف دارم ، شاید این تنها امیدم باشه
حتی بیزنس پلن هم براش طراحی کردم
کارای مقدماتی هم انجام دادم
اما نمیشه فعلا شروعس کرد ...
شرایط کاری حامد توی این روزا ... شرایط مامان ...
مسافرت و از من گرفته
و من کلافه تر از همیشه ام
این بغض لعنتی چی میگه ؟؟؟
+ روزی که بتونم به مامانم یاد بدم که منو با عسل جمع نبنده مطمئنا اون روز بهشت من خواهد بود
الان میگه یه کار بهتون سپردم نتونستید انجام بدین !
میگم منو چرااااا جمع میندی ، به عسل گفتی من چکار کنم ؟؟؟؟
عادت همیشگیش هست جمع بستن ... توی همه چیز ( توی همه چیزای منفی )
برچسب:
نویسنده: بهراد دادخواه