خرید بک لینک

کارام پیچیده تو هم

خیلی خیلی خیلی یهویی داریم با حامد خونه رو عوض میکنیم

واسه خنده خونه رو متری 15 گذاشتیم دیوار

فکر میکردیم متری 13 نهایت 13 و نیم باشه

تلفن پشت تلفن چند نفر مشتری هم اومدن چشم از خونه نمیتونستن بگیرن

البته حق هم داشتن ما از در ورودی تا پنجره ها عوض کردیم چقدر داخل خونه خرج کردیم مگه میشه کسی خونه بخواد بخره و از خونه ما خوشش نیاد

عزیزی خیلی صفت و سخت میخواست همون شب بریم پای معامله حتی حاضر شد به متری 15.200 تا ما همون شب قرار داد ببندیم

و به یه حرف همسری رسیدم

این مردم دنبال چیزای گرون هستن فکر میکنن هرچی گرون باشه خوب تره

چون همین خونه رو فرداش با متری 12 گذاشتیم هیچ تماسی نداشتیم اما تا دوباره 15 کردیم زنگ ها شروع شد

امیدوارم خونه ای که امروز میخوایمبریم ببینیم اوکی باشه قرار داد ببندیم

حامدم گفته بعد خونه درجا ماشین عوض میکنم

بهش میگم وایسا دور از جون نظر میخوریم

نمیدونم قبول داری یا نه اما چشم نظر روی من به شدت تاثیر داره

مورد داشتیم مهممون اومده خونه هی گفته وای اینو وای اونو پاشو از در نذاشته بیرون بشقاب من خود به خود توی ظرف شویی خاموش از وسط نصف شد

ولی خب حس خوب دارم

من وسیله خیییییلی دارم

خیلی زیاد

اصلا یکی از دلایلی که با حامدم داریم خونه رو عوض میکنیم بخاطر وسایل به شدت زیاده

بنگاه دار تا عکس خونمون و دید ذو به همسرری گفت با این مبل های سلطنی که شما داری یه 30 .20 متر پذیرایی بزرگتر از چیزی که میخوای باید بگیری

به حامد میگم خونه رو بزرگ کنی بدون شک من یه قسمت TvRoom درست میکنم به فکر خرید فرش و کاناپه و خیلی چیزا باش خخخ حالا خوبه مامان یه فرش اضافه لنگه فرش پذیرایی برام خرید همون موقع و به حرف من گوش نکرد گفت تو خونه رو بزرگتر میکنی یدونه اضافه تر احتیاجت میشه 2 تا فرش جوابت و نمیده

و من مسخره میکردم که من 3 تا فرش میخوام چیکار

دیشب میگم حامد میز ناهار خوری 18 سفارش بدم برامون بزنه ؟

حامد میگه الهااااااااااام بزار ما بریم خونه رو ببینیم اصلا خوشمون میاد یا نه بعد تو بشین وجب به وجب براش برنامه بساز

خدا جونم عاشقشم

حماقت داررم

پام لغزش میکنه

اما تو ببخش

تو هوامو داشته باش

تو نگهدارنده خوشبختی منو حامدم باش

خدا جون من زندگیم و به تو میسپرم

من واسه حامدم جونمم میدم ... این خوشبختی رو هیچ وقت از من نگیر

اون روز حامد شرکت بود و احتمال داشت زودتر بیاد شب

از ساعت 7 تا 9 من هرچی به این زنگ زدم در دسترس نبود

من مردم و زنده شدم

گفتم نکنه تو راه تصادف کرده نکنه تو شرکت اتفاقی افتاده فقط یه لحظه گفتم نکنه خدا جون بلایی سرش اومده به ثانیه نکشید صورتم پر شد از اشک اصلا نبودنش و یه ثانیه نمیتونم تصور کنم

اصلا من بدون حامد هیچی میشم قلب من دیگه بدون حامدم نمیزنه اینو مطمئنم

+ مثلا نشستم پشت سیستم کارای روز معلم و انجام بدم :)

ادیت باشه برای بعد

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: شنبه 7 ارديبهشت 1398 ساعت: 19:00

صفحه بندی