خرید بک لینک
ببین بین عکسا چی پیدا کررررررررررررررردم

یادش بخیر

صبح روز حنابندون بود

اگر بدونی من چجور اینو نوشتم

گفتم خودم نوشتم ؟

یه ماه قبل از گل فروشی که قرار بود گل بزنه این برگه ها رو گرفته بودم

حامد هی گفته بود الهام بنویس نزار بمونه آخر وقت

من هی گفته بودم باشه باشه باشه

قرار بود نوشته ی روش رو توی مدرسه پرینت بگیرم بیام ببرم با مداد دورش و بکشم و توش رو با ماژیک پر کنم

اما نشد ...

وقت نشد یا هرچیزی

صبح روز حنا بندون این برگه ها رو چسبوندم به مانیتور از روی صفحه Word با مداد روش خط انداختم و با ماژیک دادم حامد توش و پر کنه ...

یادم نمیره چه بلایی سر رقص تانگوم اومد

چقدر من سخت گرفتم

چقدر سرش غصع خوردم و چشام پر شد

و حامدی بود که میگفت یه رقص ارزش این همه ناراحتی تورو داره ؟

و نمیدونست اون رقص چقدر برام مهم بود

نمیدونم صبح روز حنی بندون چی شد

اون رقص دیگه اهمیت نداشت ؟ شایدم وقتی چاره ای براش نداشتم مجبور شدم بی تفاوت باشم ...

نمیدونم

اما الان دیگه ناراحت نیستم

شاید برام مهم نیست

شایدم چون دیگه کار از کار گذشت

هووووف

چقدر حرف زدم یه دنیا کار دارم برای فردا

+ من برنگشتم دوباره بخونم و ویرایش کنم . کار دارم

برچسب: نویسنده: بهراد دادخواه تاريخ: دوشنبه 20 اسفند 1397 ساعت: 11:20

صفحه بندی