پروفایل های اطرافیان پر شده از عکس هایی که روز عروسی منو حامد گرفته شده
90 درصد هم مربوط به لابی تالار يا روی پل توی باغ هستش
اینستا هم پست کم نداشته
چقدر حرف داشتم بیام بزنم کلی حرف های خوب خوب
اما وقت نیاوردم
الان اومدم بنویسم اما نه از اون حرف خوبا
اومدم بنویسم مثل وقتایی که دهنم پر شده بود از حرف و نمیتونستم به زبون بیارم
حس الانم و دوست و ندارم ناراحتی الانم و دوست ندارم
صبح پاشدم کیک خامه ای درست کنم تا حال و هوام عوض بشه
اما با خراب شدن کیکم فهمیدم تا عشق نباشه آشپزی خوب نمیشه
حال دیشبم هنوز پا برجاست
دیشب
دیشب میخواستم فوق العاده بشه
اخه دیشب 12 آذر بود
12 آذر دوست داشتنی و
http://zendegi-royayi.blogfa.com/post/1918
پست پارسالم هست
شبی بود که برای اولین بار بهم گفته بود دوستم داره
شبی که اعتراف کرده بود و به زبون آورده بود
ساعت الان 12:12
نمیخوام گریه کنم
چشمام و دوست دارم
نمیخوام اینجوری بشه
دیشب هی بغض هی بغض هی بغض
نتونستم دیگه تو گلو خفه کنم یهو زدم زیر گریه
عادت به گریه با صدای بلند ندارم... اصلا گریه هام صدا نداره
یه لبخند رو لبم هستش با چشمایی که قطره قطره ازش میچکه
اما دیشب نتونستم بیشتر از اون خفه بمونم
وقتی اومد بغلم کنه پشت کرم سرم زیر پتو و زدم زیر گریه
تاحالا صدای گریه منو نشنیده بود
شاید چند باری چشمای سرخم و دیده بود ولی صدای گریه منو نشنیده بود
دیشب صدای گریه نشنید
صدای زجه زدنم و شنید
دوست نداشتم بشنوه ولی نتونستم ساکت بمونم
وقتی از پشت بغلم کرد دروغه نگم دلم به بودنش خوش نشد به حامی بودنش تکیه گاه بودنش
اما من دیشب داغون شدم
نفهمید همون یه جمله کوتاه منو آتیش میزنه
نفهمید
شاید منظورشم اون نبود و فقط از روی ناراحتی گفت
اما من سوختم
من اون یه جمله رو هزار بار تو ذهنم تکرار کردم
"دلم خوشه زن تحصیل کرده گرفتم"
جمله هاش واو به واو تو ذهنمه...
"وقتی بهت میگم میگی در شأن من نیست بعد... چرا به چیزی که نیستی وانمود میکنی؟"
آره وانمود میکنم
وانمود میکنم خوبم
وانمود میکنم که مریم مقدسم
چون میدونم اگه بخوام خودم باشم گوه بالا میارم
چون یه بار گفتم و بار ها و بارها تکرار کردم من پتانسيل هرزه شدن و دارم
میدونم میتونم و اگه خودم جلو خودم و نگیرم میل به انجام خیلی چیزا دارم
اینا رو میدونم و وانمود میکنم
اینقدر یه حرف و میزنم تا خودم باورم بشه
اینقدر میگم فلان کار در شأن من نیست تا اینو باورش کنم و سمت اون کار نرم
اگه اینجوری نکنم میدونم توی اون کار غرق میکنم
و خیلی مسائل دیگه
دوست نداشتم اشکاش و ببینم، نمیخواستم ببینم اونجوری بخاطر من خودش و سرزنش میکنه، نمیخواستم نفسی که تو سینه اش حبس میشه رو نظاره گر باشم
ولی همه اینا اتفاق افتاد
گفت آخه من ازت کوه ساختم
لبخند زدم گفتم دیگه کوهی وجود نداره...
در جواب چراش گفتم چون درد داشت
حرفت درد داشت برام
سنگین بود برام
اینقدر بهم ریخته ام که حتی نمیتونم دانشگاه برم
زنگ زد بپرس کجام و گفتم تو راه دانشگاه
بیاد خونه میفهمه نرفتم
ولی اینقدر
برچسب:
نویسنده: بهراد دادخواه