میدونی که عاشق عکاسی ام
سرم شلوغ شده این روزا اما حس خوب عکس گرفتن نمیتونه برام کمرنگ بشه
میدونم حضورم خیلی خیلی خیلی اینجا کمرنگ شده
بهم حق بده
دانشگاه
مدرسه
خونه
کارای مدرسه ای که باید خونه انجام بشه
باشگاه
شاگرد
واقعا وقت برام نمیمونه به خودم میام صدای ساعت و میشنوم که با 12 تا دینگ دینگه خودش بهم میفهومه شده 12 شب
یسری شبا حامد نیست تا تعجبم و ببینه اما شب هایی هم که باشه چیزی تغییر نمیکنه از وضعیت من " که کِی ساعت شد 12 ؟ "
خلاصه
گفتم که نگی چرا الهام نیست
فردا امتحان آزمایشگاه سیستم عامل دارم
بعد ماه ها اومدم نشستم پشت سیستم تا فیلم هایی که سر کلاس گرفتم و ببینم و یخورده کار کنم
چنتا فایل انتقال میدادم که رفتم تو درایو عکس ها و با این پوشه مواجه شدم
این پوشه مخصوص عکس هایی بود که داخل وبلاگم و میزاشتم
بازش کردم و یسری عکس هارو دیدم
قبلش اینو بگم ، یادت نرفته که این وبلاگ یه روزی شده بود همه ی زندگیم
میدونی
به قول حرفی که امروز صبح خوندم
هامون توی رمان توکا پرنده کوچک به توکا گفت آدما خواسته هاشون هر دقیقه در حال تغییره
دقیق یادم نیست همچین چیزی ...
زندگیم تغییر کرد ... زندگیم الان مَردی شده که وقتی مهربونی هاش و میبینم میخوام براش جون بدم زندگیم سینه ای شده که وقتی روش سر میزارم دیگه از خدا هیچی نمیخوام چون آرامشم و بهم داده زندگیم چشمای سیاهی شده که وقتی توش نگاه میکنم عشق و نفرت دورنم پر میکشه
عاشق این مَردم و متنفرم از خودم
از خودی که قدرش و نمیدونه
میدونی پسری که تو عمرش یه لیوان نشسته یه بالشت از رو زمین بر نداشته یه لباس تا نکرده
حالا ...
بخاطر تو اندازه 3 تا ظرف شویی ظرف بشوره یعنی چی ؟
بخاطر تو 2 دور لباس شویی روشن کنه لباس پهن کنه یعنی چی ؟
بخاطر تو غذا درست کنه یعنی چی ؟
بخاطر تو شیشه پاک کنه یعنی چی ؟
این همه کار و توی یه روز انجام بده فقط و فقط بخاطر اینکه تو امتحان داری و ناراحتی چون نتونستی بخونی ، بهت میگه امشب مهمون داریم اما تو نگران هیچی نباش فقط درست و بخون همه چیز با من
دیشب خستگی توی صورتش مشخص بود اما چشماش عشق و فریاد میزد
اینجوری عاشق منه و اونوقت من ...
هه
بیخیال اینا
پوشه وبلاگم و دیدم و یه دنیا خاطره یادم اومد
یه عالمه اسکرین چت که نمیدونستم این آدما کی هستن ؟؟؟
باید برم ... شب یلدا هستش امسال
پارسال گفته بودیم سال بعد همه خونه ما
گرچه قبول نمیکردن بیان چون کل زندگی من رنگ روشن و سفیده اما به زورم شده همه رو اوردم
امشب کلی مهمون داریم
خدا جون شکرت
برچسب:
نویسنده: بهراد دادخواه