
تو مسافرت عیدوسط تعطیلات و استراحتبعد از نیمه شبدرست وقتی که قسمت دوم سریال افعی تهران تموم شدقلبم گرفتحس کردم چقدر مادر بدی هستماصلأ مادر خوبی برای سپهر نبودمبه حامد گفتم این سریال و دوست ندارم نمیخوام نگاهش کنماون صحنه که پسره خودش و خیس کرد و خجالت کشید از جلو چشمم پاک نمیشهحس تنفر نسبت به خودم دارم و چه حس گهی هستشاین روزایی که دارم سپهر و فدای میلیون میلیون میلیون پول میکنمکه اون رستورانم و بزنمآخ قلبمشبخیر بخوانید...
ادامه مطلب
بارها و بارها و بارها باز کردم اینجا رو تا بنویسمچقدر عکس گرفتم تا اینجا آپلود کنم اسفند ماه امثال خیلی شلوغ بودمکیک سفارش داده بودم ، یا بهتره بگم فقط عکس کیک و فرستاده بودم گفته بودم برای ۱ شنبه ۷ اسفند ساعت ۶ میام تحویل بگیریم ، ۱ و نیم تا ۲ کیلو و ۳ روز پیاپی بهم پیام داده بود راجب پروانه ها ، شمع ، متن روی کیک و و و ... باور میکنی نرسیده بودم جواب بدم ؟......یادم نیست مدلش و از کدوم پیج خارجی برداشتمشاید اگر چند ماه پیش مدلش و انتخاب نمیکردم هیچ فرصت نمیکردم برم دنبال مدل بگردم راجب فردای تولد ۲۶ سالگی هیچی نمیگم ...واقعا هیچی نمیخوام بگمجای زخم های روی دستم بمونه یادگاری حامد میپرسید وقتی شمع های روی کیک و فوت میکردی چه آرزو هایی کردی ؟گفتم چند ساله من یه آرزو دارم فقط گفت چی ؟گفتم تنه...
ادامه مطلب
یکی از نکته های خوبی که حامد اون زمان ها، موقع خرید خونه دقت کرده بود این بود که پارکینگ خونه جای چنتا پارک ماشین داشته باشه. اختصاصیپارکینگ خونه ما هم یه راسته هستش که 3 تا ماشین پشت سر هم قرار میگی...
ادامه مطلب
اووومامروز...جزوه اولین تجربه هام بودیه قرار با آدمای مجازی که هیچ شناختی ازشون نداریفقط با یکیشون حال کردم اون 3 نفر حال ندادنقدر بنفشه خودمون و بدونمچی بودن ایناهی میگفت این علی علیرضایی هستش...
ادامه مطلب
شنبه صبح خواب موندم تقریبا بعد 2 هفته مرخصی روز اول بود میرفتم سریع آماده شدم رفتم دنبال مامان و گذاشتمش مدرسه خودمم رفتم سمت مدرسه یا عجله من یا راه ندادن اون آقا یا هرچیز دیگه آینه به آینه شد و آ...
ادامه مطلب
بعد 23 روز اومدم بنویسم این مدت زمان واسه منی که هر ساعت در حال نوشتن از اتفاقات روزمره و حالاتم بودم یه مقدار زیادهولی خب واقعا نمیرسم کار خاصی هم ندارماااابیشتر زمانم کنار حامد سپری میشه یه تایم های کمی هم مدرسه و به تازگی کلاس های یونی شروع شده اما ... سه شنبه من کلاس داشتم حامد هم بیکار بود با هم میرفتیم یونی کلاس بنده تشکیل نشده گفتم بریم تجریش رفتیم تجریش برگشت گفتم بریم انقلاب یخورده قدم بزنیمنمیدونم چرا قدم زدن توی پیاده روی شلوغ انقلاب اینقدر برام لذت بخشه ماشین و توی 16 آذر پارک کردیم ، فکر نمیکردن جرثقیل ببره یخورده قدم زدیم و به اصرار من رفتیم جوجه طلایی توی 12 فرورین 2 تا جوجه طلایی گرفتیم تا توی ماشین بخوریمحامد هرچی گفت بریم تو...
ادامه مطلب
امشب فققققط در حال چرت و پرت گفتن با بچه هاییم چققققققدر خوب بود فردا تعریف میکنم...
ادامه مطلب
خیلی وقته نیومدم برات بنویسم من به یه هفته میگم خییییلی از بستن قرار داد جدید نگفتم از چیتگر رفتن هامون تو یه هفته نگفتم از استخدام شدن تو آموزش پرورش نگفتم از بسته شدن پرونده ازدواجم نگفتم از پرنگ شدن درسم تو زندگیم نگفتم از مشاوره های پنج شنبه هام نگفتم از ولخرجی هایی که صدای خودم دراومده نگفتم از...
ادامه مطلب
هرکسی با یه جایی خو میگیره من با تختم خیلی خو گرفتم از خیلی هم خیلی بیشتر میشه گفت الان میخوام بخوابم چون مغزم داره سوت میکشه اما یه چیز از صبح داره اذیتم میکنه باید این و بنویسم تا بتونم آروم بخوابم عمیق تر بخوام فکر کنم از یکشنبه شب داره یه چیزی اذیتم میکنه شبی که مانتو مقنعه خودشو اتو کرد ولی مقنعه من چروک شده موند گفتم اتو بزن و نزد بغل دستش بود و اتو نزد من دم نزدم خودم اتوش کردم دو شنبه های منو میدونی از اون روزاس که 4صبح پامیشم برم یونی و 10 شب میرسم خونه 10شب واقعا چیزی از من نمیمونه دیشب تا رسیدم افتادم تو تخت هرچی بابا گفت بیا شام بخور گفتم خسته ام آخر خودش اومد یه مشت و مال حسابی مهمونم کرد و برد بهم شام داد با این حال خسته ام کارای امروز مدرسه مامان و انجام دادم بعدش خوابیدم صبح ...
ادامه مطلب